تبليغاتX
Capitano
 CLOSED

|+| Written By Capitano جمعه بیست و سوم مرداد 13880:12  
 Lung&Heart
چه ناله ای می زند ریه از درد همسایه اش

چه دردی می کشد از غم همبازی کودکی

با خس خس  اش مردانگی را گوشزد می کند

رفاقت را

فریاد می زند:

شرط رفاقت همراهی ست . . .

|+| Written By Capitano چهارشنبه سی و یکم تیر 138812:13  
 كارآموزي در بلاد انحصار طلبان!

   شرکت نفتی ها را می شود از رنگ و روی چهره شان شناخت . . شرکتی بودنشان را می شود از نوع نگاه کردنشان به غربیه ها فهمید . . 
   می روم آنجا پیش یک آقایی برای کارآموزی پایان دوره . . یك مرد پنجاه و چند ساله که از P.A.C اش فهميده ام كه سي و دو سال و يك ماه سابقه دارد . . او هم مثل من زیادی سبزه است اما از بس پرتقال خورده پوست صورتش انگار سرشار از ویتامین سی است! سیگارش که به سی سانتیمتری دهانش می رسد لبهایش را می کشاند جلو . . پنداری قبل از اینکه سیگار گیرش بیاید خیلی توی کف بوده . .
   توي اين دو هفته هزار و صد و پنجاه و هفت تا P.A.C را آرشيو كردم . . حدود دويست فرم سابقه را از آرشيو در آوردم . . و بيش از سيصد ابلاغ را به ترتيب شماره پرسنلي سورت كردم . . خلاصه با اين هيكل نصفه و نيمه ام به قاعده ي يك خر قوي هيكل حمالي كردم ! . ديروز به عاموهه گفتم دو هفته اي پالايشگاه را آباد كردم برايتان ها! او هم دود سيگارش را كه بلعيد لبخندي زد و سر تكان داد . . مرد گنده با اين هيكلش مكبث مي كشد! . سيگار فنچ هاي تازه چنگي شده . .
   خلاصه اينكه ما را براي حمالي هي به اينجا و آنجا ترانسفر مي كنند . . امروز فرستادندم پيش يك آقايي كه مي خورد چهل و هفت - هشت ساله باشد . . اما خودش مي گفت پنجاه و هشت ساله است . . مي گفت: "راحت باش . . من هم مثل خودت بچه كارگرم!" . . پيش خودم گفتم حكمن رنگ و روي تك پسر كارمند عالي رتبه ي آموزش و پرورش شبيه رنگ و روي بچه كارگرهايشان است! . گفتم "بچه كارمندم!" . . وسط حرفهايم هم بهش فهماندم كه او با ديپلم نصفه و نيمه و گريد چهاردهش دو-سه برابر پدر من با مدرك فوق ليسانس و گريد هجدهش حقوق مي گيرد و اين انصاف نيست . . گفت ما بوديم كه توي جنگ پالايشگاه را سر پا نگه داشتيم! من هم حالي اش كردم كه پدر و مادر من بودند كه زير موشك و خمپاره توي روستا به بچه هاي مردم سواد ياد مي دادند! نطق عاموهه كور شد بنده خدا . . اما در كل مرد خوبي بود . . اين تفكرات و حس از بالا نگاه كردن عادتش شده . .
   دوستان عزيز و مهرباني دارم كه ار خانواده هاي شركت نفتي هستند . . كساني كه دلشان ضعف مي رود براي آبادان . . مي ميرند براي رفاقتشان . . اما اينها كه گفتم چكيده ي يك تفكرند . . خلاصه اي از يك منش!

|+| Written By Capitano پنجشنبه بیست و پنجم تیر 138813:58  
 :-)
مولای من و سرور هر مومن و شاهی
انداز ز لطفت به من خسته نگاهی
تو ساقی حوضی و منم تشنه ی مهرت
تا با می کوثر غم و اندوه بکاهی
رخساره ی حق در رخ تو گشت نمایان
نور تو ز خورشید و درخشنده چو ماهی
تو نفس نبی و سبب خلق جهانی
تو جلوه ی جود و کرم و لطف الاهی
آن وحی که بر قلب محمد بشد الهام
بنمود که بر دامن تو نیست سیاهی
از ذریه ات مهدی امت بشود راست
تا سلطنت جور کشاند به تباهی
آن روز که پای همه بر موی بلغزد
جز مهر به تو کس نتوان جست پناهی
الحمد سزاوار خدایی که ز رحمت
بگذاشت به قلبم نظرت آمر و ناهی

محمد بم - ۱۱ رجب ۱۳۸۸

-----

مردی ز کننده ی در خیبر پرس
اسرار کرم ز خواجه ی قنبر پرس
گر تشنه ی لطف حق به صدقی حافظ
سرچشمه ی آن ز ساقی کوثر پرس

حافظ - رباعیات

-----

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت مولانا امیرالمومنین و سید الوصیین علی بن ابی طالب

 

|+| Written By Capitano یکشنبه چهاردهم تیر 138821:35  
 آبشخورشناسی پیشرفته (2)

   همیشه دلم می خواسته مستقیمن ار بطری آب بنوشم . . حتا اینکه جنس بطری چی باشد هم مهم است . . بطری های پلاستیکی نسبت به شیشه ای ها پاپیولر ترند برایم چون گذشته از ضخامت دیواره ی دهانه شان٬ می توانی ضربان منظم آب را با هر قلپ که می نوشی زیر انگشتهایت حس کنی . . اما شیشه ای ها سنگین و خشک و رسمی هستند و فکر می کنی آب به این خاطر که مجبورش کردی از آن دهانه ی سرد و بی روح بگذرد ازت دلخور است . .
   البته اگر مجبور باشی با لیوان آب بنوشی شیشه ای هایش صد شرف دارند به پلاستیکی هایی که خیلی سبکتر و بی مغزتر از این به نظر می رسند که عرضه داشته باشند چند سی سی آب را تحمل کنند . .
   و یک چیز دیگر اینکه: مستقیمن که از بطری آب می نوشیدم یک جوری نگاه می کردند که انگار دهن سگ دارد می خورد به بطری ! . به خاطر همین مجبور شدم روی یکی از بطری های پلاستیکی دوست داشتنی ام با مارکر سبز بنویسم: "محمد"
   نی هم - البته نه به آن معنای مقدس عرفانی اش - شاید مثل بطری های شیشه ای و لیوان های پلاستیکی یکی از اختراعات بی خود نوع بشر باشد . . وقتی مستقمین می توانی از بطری نوشابه بنوشی چرا باید با مکیدن نی آن قیافه ی مضحک را برای خودت بسازی؟

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس . . .

پ ن: روزی ۷۰۰-۸۰۰ تومان خرج رفع تشنگی مان است توی این گرمای ۶۵ درجه!

 

|+| Written By Capitano جمعه دوازدهم تیر 138813:23  
 A Stairway to God...
پلکانی رو به آسمان . . .

آبادان - خیابان شاپور - روبروی سینما شیرین

 

فاتحه خوانی بود باور کنید! حلوا و خرما هم دادند . . .

آبادان - خیابان شاپور

|+| Written By Capitano یکشنبه هفتم تیر 13880:47  
 Finally...

*ما که در کل امیدمان از همه جا کنده شد! وقتی ر.ه.ب.ر.ی علنن در می آید می گوید نظر من به نظر ا.ح.م.د.ی . ن.ژ.ا.د نزدیکتر است یعنی اینکه مردم بروید بمیرید اصلن!

*از آن شور و هیجان زمان انتخابات فقط یک تکه پارچه ی س.ب.ز برایم می ماند که چند مدت بعد که مدش رفت می گویم مال سید عباس خودمان است!

*آقای ر.ه.ب.ر رسمن موتورمان را کند!

*که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را:

نصیحتی کنمت خوش ولی بهانه نگیر
هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
وصال روی جوانان غنیمتی دانید
که در کمین گه عمر است مکر عالم پیر
نگفتمت که حذر کن ز زلف او ای دل
که می کشند در این حلقه باد در زنجیر؟
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
دل رمیده ی ما را که پیش می گیرد؟
خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر
معاشری خوش و رودی بساز می خواهم
که درد خویش بگویم به ناله ی بم و زیر
بر آن سرم که منوشم می و گنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار
ولی کرشمه ی ساقی نمی کند تقصیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک
که نقش خال نگارم نمی رود ز ضمیر
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

پ ن: خب حافظ با اینکه می داند که نقش خال نگارم نمی رود ز ضمیر فقط نصیحت کرده که شرمنده ی وجدانش نباشد! خودش هم جای ما بود خرده می گرفت!

*ما که فعلن آن چسب برق های س.ب.ز رنگ را به صورت ضربدری زده اند به دهانمان . . . اما با دستهای مچبنددارمان توی این چهار سال هی د.و.ل.ت را سیخونک می زنیم!

*این جوان زیبا به چه می اندیشد آیا؟ جامعه به سوی کدامین مسیر گام بر می دارد؟

این منم این منم این منم . . . بغضمو تو گلو می شکنم :دی

|+| Written By Capitano جمعه بیست و نهم خرداد 138819:1  
 Am Sorry 'bout National Notion
ببینید حافظ جان در باب این چهار سال آینده چه می گوید:

از خون خود نوشتم نزدیک یار نامه
انی رایت دهر ٬ فی هجرک القیامه (از دوری تو روزگار به سختی قیامت بر من گذشت)
هر چند کازمودم ٬ از او نبود سودم
من جرب المجرب ٬ حلت به الندامه
(هر کس آزموده را بیازماید پشیمان می شود)
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذی لنا العلامه؟ (آیا اشک چشمهایم برای ما نشانه نیست؟)
پرسیدم از طبیبی از حال دوست گفتا:
فی بعدها عذاب ٬ فی قربه السلامه
(دوری اش مایه عذاب و نزدیکی اش مایه سلامت است)
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
ولله ما راینا ٬ حبا بلا ملامه (به خدا سوگند که عشقی بی سرزنش ندیدیم)
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه ٬ کاسا من الکرامه
(تا ساغری از کرم او بنوشد)

 -----

گیجم . . .

-----

تقلب نشده . . . اما دلم برای شعور مردم می سوزد که سی سال است خاک می خورد . . .

|+| Written By Capitano شنبه بیست و سوم خرداد 138817:25  
 Analysis

 

احمدیون:
اح.م.د.ی نژاد با افشای نام مف.سدین اقتصادی نشان داد که شجاعت اداره م.ملکت را دارد ٬ چرا که در بیاناتش شخصیت های تراز اول م.ملکت را هدف تیر مستقیم خود قرار داده بود . همچنین با اشاره به نامه ی "تو.نی بلر" ثابت کرد که هوشمندانه ترین تصمیم را برای به سرانجام رساندن قائله ی ملوانان انگلیسی گرفته است . او با اشاره به مدرک بی اعتبار همسر موسوی مشت محکمی بر دهان منتقد.ینی نواخت که مدرک "کرد.ان" را بهانه ای برای کوباندن د.و.لت ن.ه.م کرده بودند.

پ ن: همسر موسوی خواهان فرصتی از صدا و سیما برای پاسخ گویی به تهمت ها است.
پ ن: به نقل از بی ب.ی سی ٬ تو.نی بلر نامه ی مذکور را تکذیب کرده است.

موسویون:
اح.م.د.ی نژاد از همان ابتدای مناظره شمشیر از رو بسته بود ولی موسوی با حفظ شرف و شئونات انسانی روی یاوه گویی های اح.م.د.ی نژاد خط بطلان کشید . اح.م.د.ی نژاد با تکیه بر قدرت مثال زدنی اش در عوام فریبی با نیشخند های به موقع سعی در انحراف افکار عمومی و جلب نظر مردم به سوی خودش داشت . او در واقع علیه دو.لت موسوی حرفی نزد و با استفاده از دید منفی مردم نسبت به ها.شمی ٬ حمله ی خودش را متوجه دو.لت های ها.شمی و خا.تمی کرده بود که اینک حامیان موسوی محسوب می شوند . موسوی در مقابل ٬ صفات دو.لت اح.م.د.ی نژاد را برشمرد که از دید طبقه ی روشنفکر با واقعیت سازگار بود . صحبت های اح.م.د.ی نژاد فقط روی مردم عامی و سطحی نگر تاثیر داشت.

خارج از گودیون:
طرفداران اح.م.د.ی نژاد و موسوی هر یک به سود خود مناظره را تفسیر می کنند و در واقع از هواداران هیچ یک به دیگری منتقل نشد.

انقلابیون:
اختلاف شدید میان سران دو.لت ها نشان از پتانسیل بالای حک.ومت برای ف.ر.و.پ.ا.ش.ی دارد!

حافظیون:
م.ی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 پ ن: نقطه های اضافی برای فرار از روبوت های ق/ی.ل/ط.ر.ینگ می باشند!

|+| Written By Capitano شنبه شانزدهم خرداد 138811:56  
 What the Fuckin Friends

چه حقیرند انسان نماهایی که دعوی طهارت دارند و به آدمها انگ خیانت می زنند ٬ اما خود در خفا به رفاقت پشت پا می زنند و با ناموس رفیق می خوابند! خر شیطان هم همچنان مرکب شان است. . .

چه پست اند مردمانی که بانی جدایی می شوند و هجران را به حکمت تعبیر می کنند و خود در پشت پرده در نقش مشاور (!) نیاز های خود را ارضا می کنند. . .

چه پست و حقیر اند دوستان من. . .

پ ن: دور از جان یک عده ی بسیار کم!

|+| Written By Capitano پنجشنبه دهم اردیبهشت 138819:52  
 Custom
به مادرم خواهم گفت که یکی را برایم پیدا کند که موهایش مثل الهه باشد٬ لب هایش مثل مال زهرا٬ دماغش هم مثل دماغ نگین باشد... چشمهایش هم...اوممممم...یا شبیه خودم یا مثل آن یکی زهرا... مثل مریم حرف بزند اما مثل او نخندد٬ مثل مانیا بخندد مثلن!.. درسش مثل آذین خوب باشد... دیگر اینکه... هان! استیلش هم مثل نسرین باشد...هیکل و راه رفتن کلهم ها!...

پ ن: دیگه امری؟ فرمایشی؟ :دی
پ ن۲: پوزخند می زنی و می گویی: مردک هوس باز! می گویم: همین است که هست! مشکلی است!؟

|+| Written By Capitano شنبه پانزدهم فروردین 138819:5  
 Short

همان موقع که بانو حواسش نبود ٬ پسرک صدایش را ریکورد کرده بود...به امید اینکه خاطره انگیز می شود یک روزی...غافل از این که خاطره ان - گوز می شود شدیدن! نقل دو سال پیش است اما تازه گی ها پیدایش کرده بود میان فایل های هیدن شده...به علاوه ی حجم عظیمی از مکالمات متنی! فکر می کرد صدایش را که می شنود باز ٬ باز می رود درون "ان" و چشمهایش پف می کند و زار می زند شاید...اما نمی دانست که هنوز هم نمی شود بانو را و صدای بانو را پیش بینی کرد...صدای بانو به زور می آمد ٬ دقیقن مثل همان روزها که با ناز حرف می زد و پسرک گوشی را می چسباند به گوشش تا نکند کلمه ای را از دست بدهد...می گفت:" مطمئن ام که هیچ وقتِ هیچ وقت تو را (یعنی پسرک را) از دست نخواهم داد"...و باز مثل همان روز دل پسرک ضعف رفت و پشت گوشهایش یک حالت خوشایندی شد...این بار در آرامش سیگار می کشید

پ ن: بماند که بعدن چه بر سر پسرک آمد!

پ ن۲: یکی دعوت کرد داستان بنویس٬ ۱۰۰و پنجاه تا دویست کلمه! دقیق نشمردم اما فکر می کنم آوت آو رینج است...

پ ن۳: این داستان است...یعنی!

|+| Written By Capitano یکشنبه چهارم اسفند 138715:43  
 Happy Birthday to Me!!
 

من می گویم عشق  مفهوم ش از حسرت جدا نیست خاصه وقتی که نافرجام باشد! وقتی یک سال تمام منتظر تماس تبریک تولدت می مانی ٬ حکمن باید حسرت بخوری دیگر!

پ ن: یکی صدا می زند آقای ادعا٬ یکی دیگر متظاهر! اما من می گویم یا تیپ شخصیتشان کلی متفاوت است یا اینکه.... هیچی! مهم نیست من چه می گویم!

پ ن۲: راجع به انفجار نور هم حرفی ندارم...چون معتقدم این انفجار باعث تخریب شهرم شد!

|+| Written By Capitano پنجشنبه دهم بهمن 138719:16  
 May Be Compair
اللهم انی اعوذ بک من الکرب والبلا...

--------

- تو یکی حرف نزن!.. خجالت هم خوب چیزی ست ها!. می گفت خودت کارهایی می کردی که به بهانه شان مرا پیچاندی!.. من یابو اما باور نکردم که!.. تازه بهش ناسزا هم گفتم!.. اما خودمانیم...رسمش این نبود... بین من و تو خدا خودش حکم کند...

- تو که دیگر آبرو نگذاشتی برایمان!.. می گفتم به همه - و باور داشتم واقعن - که عشق را می خوانم از توی چشمانت!.. اما خدا وکیلی با این حرکتت ریدی به همه ی تصورات و پنداشته هایم!.. شوخی کردم... می دانم که مجبور بودی... به هر حال اصالتی گفتند و رسم و رسوم و عشیره ای!.. فقط جان عزیزت جو عروس آتش نگیردت!..
آه!.. آن قبلی را نمی دانم در آغوش چند نفر بوده و حالا قسمت کدام بدبختی شده... اما تو٬ در آغوش هر خری هستی٬ خوش باشی...

- سعی کردم توی چشمهایت را بخوانم ها!.. اما خارجی نوشته بود نفهمیدم!.. اصلن از همان اولش بیگانه بودی...هر چند اول و آخرش زیاد هم تفاوتی نداشت از بس به هم نزدیک بودند!.. تو شاید پیش پا افتاده ترین خطای من بودی... خطایی که آنقدر احمقانه بود که تا مدتها ذهنم را مشغول خواهد کرد!

پ ن: سنت است که دست بر شخص در حال احتضار نگذارند... نه خودش نه دلش!.. اصلن هم خنده دار نیست....کلی هم گریه دار است! 

|+| Written By Capitano دوشنبه شانزدهم دی 138720:27  
 یا والی الولی .. یا مظهر العجائب .. یا مرتضی علی!
 

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایته امیرالمومنین علی بن ابی طالب...

 

|+| Written By Capitano چهارشنبه بیست و هفتم آذر 138711:36  
 Kiss On Neck

می گذارم از بالای قاب عینکم زاغ چشمهای نفرین شده ام را بزنی ٬ بعد می شنوم که کنار گوشم نفس های کوتاه می کشی و من از تصور چشمهای نیمه بسته ات لذت می برم اما نمی فهمم حکمتش چیست که ذهنم می رود آنجایی که دود و بخار را و حتی آب و اشک را نمی شود تشخیص داد...تقصیر تو نیست ها!.. روح من شاید جهت یابی اش یا موقعیت سنجی اش یا یک همچین چیزی اش خراب شده...تو هم این وسط شده ای زینب ستم کش و چوب گذشته ی متصل به حال مرا می خوری!

پ ن:بدون شرح!

|+| Written By Capitano دوشنبه هجدهم آذر 138716:26  
 Blood Dance
خون که بیرون زد همه اشتباه فکر می کنند...

پ ن: مهم حقیقت است...فکر من!

 

|+| Written By Capitano چهارشنبه بیست و دوم آبان 138722:28 
 

به مامان قول داده بودم وقتی بزرگ شدم برایش ماشین بخرم!..پراید که به بازار آمد قرار شد برای مامان ژیان بخرم٬ برای عروسم پراید!.. وقتی مامان فهمید ناراحت نشد...عروسش را دوست داشت...حتی وقتی مرا می دید که همین جا نشستم و گریه می کنم می پرسید کاری از دستش بر می آید؟.. چون دوست داشت عروسش را...عروسش باعث شده بود پسرش سیگار نکشد...پسرش دوباره نماز می خواند...می گفت: صدایش را که می شنوم نیازی به ارضای جسم ندارم!..پسر وحشی اش رام شده بود...حالا که همه چیز تمام شده مامان می گوید: با هر که می خواهی باش...اما مثل عروس آزارش نده!..مامان عروس را منزه می دانست...

بعد از آن روزها مامان هر روز تا در خروجی همراه من می آید...زیر لب یک چیزهایی می گوید که من نمی فهمم...بعد به گمانم دعایش را فوت می کند به طرف من!..بعدش هم یادآوری می کند که "چارقل" و آیه الکرسی را بخوانم تا شیطان نزدیکم نشود...یک عالمه پسته هم خالی می کند توی جیبم که به جای سیگار استفاده کنم...عروس دلش به حال مامان هم نسوخت...

وقتی خانه ساکت است و من تنها٬ یک صداهایی می شنوم...انگار خاطره تعریف می کنند...خاطرات من را!..بعد من غصه می خورم...پشت گوشم یک حالت بدی می شود...بغضم می ترکد...گریه ام که تمام شد و پف چشمم خوابید یکی را می فرستم که برایم سیگار بخرد...

پ ن: یک نفر یک ترانه ای برایمان سندیده بود...خوراک شده این روزها

|+| Written By Capitano سه شنبه هفتم آبان 138714:39  
 Temptation

هی پسر! این تو نیستی که تکان می خوری!.. این که دست تو نیست!.. نه که دست تو نیست... اما اقلش این است که تو تکانش نمی دهی!.. می گویند شیطان جاهای تاریک و تنگ را می پسندد...پس حکمن جن زده شده ای!..
تویی که وقتی توی تاکسی نشسته ای٬ دستگیره را محکم می چسبی که نکند سر پیچ ها خدای ناکرده تنت به تن نامحرم بخورد٬ تویی که وقتی باد روسری دخترک را می اندازد٬ رویت را برمی گردانی و بی تفاوت رد می شوی٬ محال است دستت را توی هر سوراخی که دیدی هل بدهی!..کار٬ کار شیطان است!
تو که عادت داری به دهان باز بخوابی...خب شیطان حتمن از همین راه وارد شده است دیگر!..جای دیگرت که نشتی نداشت...داشت؟
اخم هایت را باز کن!.. آن وجدان بی مصرفت را هم بگذار برای سر قبرت!..باید یک فرقی باشد بین تو ء عامی و یوسف پیغامبر!..پس قضیه آن قدرها هم حاد نیست...اگر دوست داشتی توبه کن!

پ ن: دل گوینده و شنونده - هر دو - سنگ شده است!

|+| Written By Capitano جمعه نوزدهم مهر 13871:26  
 Body of Lies
دنیا مجموعه ی دروغ هاست...اصلن دنیای ما به این شکلی که هست بر پایه ی دروغ بنا شده...البته اگر ابلیس به انسان دروغ نمی گفت و آن خطا را زیبا جلوه نمی داد زمین همچنان باقی می ماند برای آن مارمولک های غول پیکر!..سر منشا تمام زشتی ها و پلشتی ها هم همین دروغ است...کافی ست پینوکیو را به یاد بیاورید که با آن دماغ درازش چه مضحک می شد...حتا گاهی می بینیم راستی و صداقت منسوخ شده است!..تصور کنید...یک پست از مذهب نوشتم!..مذهب که شاید راست ترین و درست ترین بُعد زندگی بشر باشد...یکی دو نفر که همیشه کامنت می گذاشتند فید شدند کلن!..آنهایی هم که فید نشدند به غیر از دوستان نزدیکم برای این پست کامنت نگذاشتند...آنها هم که گذاشتند به غیر از یک با دو نفر کلن بی ربط گذاشتند!

روابط مجموعه ی دروغ هاست...اصلن روابط ما به هر شکلی که هست بر پایه ی دروغ بنا شده...رابطه ی کاملن صادقانه الان دیگر آروزی محال است...آیا می توانی مطمئن باشی که راجع به احساس دروغ نمی شنوی؟..مسلمن نه!.. چون تو هم مثل من می دانی دنیا مجموعه ی دروغ هاست٬ ولی باز به خودت دروغ می گویی:" دوستم دارد!..دوستش دارم!".. این دروغ ها٬ دروغ های سهوی ست البته!

پ ن: ‌‌Body of Lies با کارگردانی ریدلی اسکات و بازی گلشیفته فراهانی همین روزها اکران می شود

|+| Written By Capitano دوشنبه پانزدهم مهر 138714:57  
 That's the Fuckin' Question!
هوای دلم چه شتابان است برای پاییزی شدن!

که برگها را می ریزاند زیر پای اتفاق...

فقط تو مانده ای برای دلم...

ای ساقه ی محکوم به بقا!

پ ن: بودن یا نبودن...مسئله ی کوفتی اینه!

|+| Written By Capitano چهارشنبه بیستم شهریور 138710:52  
 Savior is Waiting for Me and You!!

   کاخ قیصر را تزیین کرده بودند برای عروسی...بزرگان جمع بودند...روحانیون مسیح ٬ سران لشگر و صاحب منصبان حکومتی . عروس و داماد وارد شدند و نشستند روی تخت جواهرنشان بالای تالار...انجیل ها را که باز کردند ٬ زمین لرزید . جام ها افتاد . پایه های تخت شکست... سرپایش کردند ٬ باز شکست...
   گفتند این ازدواج نحس است!
...رفتند

---

   شب خواب دید... جدش شمعون بود و عیسی و محمد. خواب دید عقدش کردند. برای پسر پیغمبر مسلمان ها... صدایش می کردند حسن!
   توی خواب آمدند خواستگاریش٬ توی خواب "بله" داد٬ توی خواب هم عقدش کردند...خطبه را محمد خواند. شاهد عقد٬ عیسی بود و حواریون و فرزندان محمد...

---

   خواب دید آمده دیدنش٬ گریه کرد...
   گفت پسرت حسن یک بار هم نیامده مرا ببیند!
   جواب داد مسلمان شو٬ می فرستمش...
   شهادتین گفت. از فردایش هر شب خوابش را می دید...خواب پسر فاطمه!

---

   بین کنیزان رومی دختری بود که برای هیچکس نقاب را از صورتش کنار نمی زد... می رفتند و می آمدند و قیمت می گذاشتند. قیمت های بالا... بعضی خیلی بالا... دختر می گفت سلیمان هم که باشی نمی آیم خانه ات!پولت را حرام نکن!..
   چشمهای صاحبش گرد شد... کم مانده بود داد بزند: تو کنیزی مثلن!.. بالاخره باید بفروشمت!
گفت عجله نکن...آن که باید بخردم می آید...
   مردی دیگر جلو آمد...گفت: از طرف سرورم وکیلم که این کنیز را از تو بخرم...نامه ای داد دست کنیز. نامه ای به خط رومی...اشکهایی که پای چشمهایش جمع شده بود غلتید روی گونه هایش...گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش!..فقط به او!.. وگرنه خودم را می کشم...
   فروختش...به صاحب همان نامه...به ۲۲۰ دینار...

     از نشریه ی نیازمندی های "بازار اصفهان"

 

|+| Written By Capitano شنبه بیست و ششم مرداد 138713:44  
 Nothing to Say
از زمانی که دانستم

فقط یک بار نگاهت کردم اما...

تضاد روح و جسمت ترکاند مرا!

دیگر نگاهت نمی کنم!

شاید از یادم برود آن چشمهای مهربان...

دلم برایت تنگ می شود...

چهره ام به غمزده ها می ماند...

اما که می داند که در سینه ام عزیزی مرده است؟

دلم تنگ است برایت!

|+| Written By Capitano یکشنبه بیستم مرداد 138712:54  
 !!A Donkey Who porterages book
من... الاغی که بارش کتاب است!

|+| Written By Capitano یکشنبه سی ام تیر 138720:44  
 SACROSANCTITY

هر چه مي کشم از پاکدامنی مادرم است...می شد حرامزاده ای باشم که سايه ی تاريک پدر روی سرش نيست!!

|+| Written By Capitano جمعه بیست و یکم تیر 138710:40  
 The First Adobe

دخترهای این دوره و زمانه اگر بخواهند کارگر بنا شوند ٬ سیمان و ماسه مخلوط کردنشان می شود چیزی در مایه های تفت دادن پیازداغ و اینها!.. هر چند این متن حول محور افکار ضد فمینیستی من دَوَران نمی کند اما تصور یک دختر بیل به دست با آن قطرات عرق کارگرانه ای که می ریزد در نوع خود مضحک است...شاید بهتر باشد دختر ایرانی به شیوه ی اجدادش لیلی و شیرین و منیژه و اینها دم در بنشیند و سبزی پاک کند و  غیبت این و آن را بکند!..فکر هم پیاله شدن با ما هم اگر مالیده شود بهتر است...
همه اینها را گفتم که بگویم این رابطه ی جناب معمار و ثریا بانو دست و پاگیر شده است به بد فرمی!..وقتی تمام اثاث منزلتان را در یک اتاق ۱۵ متری جا می دهی٬ می توانی اطمینان داشته باشی که خواب راحت و غلت زدن و حرکات نمایشی - با وجود سه نفر آدم بالغ -  عملن سرش گرد است!..ایضن به این مصائب اضافه کنید سر و صدا و گرد و خاک و حمالی های اضافه بر سازمان را!..
برادرانه می گویم تا آنجا که ممکن است از این کثیف کاری بگریزید آنچان که از گراز می گریزید!

 

خشت اول گر نهد معمار کج!

|+| Written By Capitano سه شنبه چهاردهم خرداد 13870:21  
 Unblest Pride
 

تمام روزهای عاشقیمان به غرور گذشت و تمام لذت من تماشای دودی ست که می رقصانم...

|+| Written By Capitano پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 138711:46  
 

از میان این همه فقط یکی من است!..بقیه همه دیگرانند...این انحصار را با اول شخص و چندم شخص های دست و پا گیر زبان که هی باید حفظ می کردیمشان توجیه نمی کنم...فقط یک من در جهان پیدا می شود و آن منم!

|+| Written By Capitano یکشنبه هشتم اردیبهشت 13871:12